تازه‌ترین خبرها
Thumbnail
دیدگاه شما

چندگانگی واحزاب سیاسی درافغانستان

افغانستان کشوری است که بیش از ۵۰ حزب رسمی ثبت شده و جنبش های متعدد چشم انداز سیاسی اش را اشغال کرده است. احزاب سیاسی نماینده های داخلی هستند که خواست های سیاسی مردم را شکل وانعکاس می دهند. اما در افغانستان، اتصال و شناسایی ساقط اعتبار بین مردم و احزاب وجود دارد. با بودن عضو یک فامیل که اهمیت زیاد بالای احزاب سیاسی می اندازد، و با بزرگ شدن در کشور های چون هند، جرمنی و اتریش– که همه دموکراسی های قوی و با ثبات هستند، جاهای هستند که در آن نقش احزاب سیاسی در طول تاریخ و سیاست امروزی شان قابل ملاحظه بوده، اغلب از خود می پرسم که چرا با وجود اینکه طیف احزاب بسیار گسترده است، افغانها شناسایی کمی با احزاب سیاسی دارند؟

تعلقات سیاسی دریک کشور تقسیم شده چون افغانستان بسیار متفاوت می باشد. برنده برای یکی خائن برای دیگری است، و با در نظر داشت سابقه احزاب و گروه های سیاسی، این واقعیت ها به آسانی درک می شوند. این توضیح دهنده این نیز است که چرا بسیاری افغان ها به طور کامل اعتماد بالای احزاب سیاسی و یا نمایندگان شان را بر کسانی که پیروز نشده اند از دست داده اند. اما آیا می توانیم که این ذهنیت را تشویق کنیم، در حالیکه اکثریت سهامداران توسعه دراز مدت سیاسی، ثبات، راه های بهتر برای برگردانندن خواست های مردم (درمیان چیز های دیگر از طریق قوه مقننه موثر) و راه های بهتر برای نگه داشتن حکومت جوابگو به خواسته های مردم می خواهند.

با مقایسه با کشور های همسایه چون ایران و یا پاکستان، افغانستان سابقه کوتاه از احزاب و سازمان های سیاسی دارد. جنبش های چون ظلمیان ویش، حزب خلق عبدالرحمن محمودی و حزب وطن میر محمد غبار، جوانان شهری سال های ۱۹۴۰ را نسبت به مفاهیم ملیت پرستی و ضد تشویق کرده است. با این حال، نخبگان حاکم در افغانستان همیشه از جنبش های سیاسی سازماندهی شده می ترسیدند. این این می توان به عنوان یک ویژگی پادشاهی استبدادی دید.

درسال های ۱۹۶۰، دولت ظاهر شاه به اعضای احزاب سیاسی اجازه داد تا در انتخابات پارلمانی سهم بگیرند. این فقط و فقط برای انتخابات پارلمانی و یا شورا بود. دخالت مستقیم در قوه اجرایه هیچ وقت نه تشویق و نه حمایت شد. اما، واقعیت این است که قانونی که احزاب سیاسی را اجازه بدهد، هیچ وقت توسط شاه به امضا نرسیده است. ممنوعیت برخی از احزاب سیاسی افراطی باعث محرمانه شدن این احزاب در سال های ۶۰ گردید. این شفافیت دلسرد، محرمیت را فعال ساخت و بجای هیچ فضای برای شکوفاه شدن گفتمان سیاسی نگذاشت. در نتیجه این ویژگی ها، بخش اساسی از ساختار احزاب سیاسی در افغانستان شد.

با اعلام جمهوری پس از کودتای سال ۱۹۷۳ توسط داود خان، حزب غورزنگ ملی ایجاد شد. اگرچه برخی از اعضای احزاب چپ مقام های بلند را گرفتند، این دولت هیچ نوع تحمل در برابر گروه های مخالف دولت، بخصوص احزاب افراطی نداشت. این سیاست در نهایت سابقه ای برای حکومت یک حزب شد که به حزب دموکراتیک خلق افغانستان و بعدا به پرچم تداوم یافت. اگر چه، دولت داکتر نجیب الله مطابق به تغییرات در سیاست های اتحاد شوروی، بعضی کوشش ها در رابطه به تقسیم قدرت کرد، اما این یک تلاش "کنترل شده" بود که نقش رهبری حزب دموکراتیک خلق حزب وطن را تضمین کرد.

سال های ۱۹۹۰ شاهد از بین رفتن هدف مشترک مجاهدین بود. مسابقه برای بدست آوردن قدرت سیاسی و نظامی، اتحاد مجاهدین را که از اول از هم پاشیده بود را به سرعت منحل ساخت، که باعث ایجاد هرج و مرج بی سابقهای گردید. چهار سال حکومت مجاهدین تنها ترین حکومت ائتلافی چند حزبی در افغانستان بوده است، که البته قطعا به خرابی کشید. دولت مجاهدین پس از آن رژیم توتالیتر طالبان را به دنبال داشت.

در سال ۲۰۰۳/۰۴، درافغانستان قانون اساسی جدید را که تا حدی زیادی بر اساس چارچوب ۱۹۶۴ بود، به تصویب رسید. اما برخلاف قانون اساسی سال ۱۹۶۴، این یک تضمین برای حقوق احزاب سیاسی کرد. با این حال، احزاب سیاسی معاصر در افغانستان هنوز هم با بسیاری از چالش های اجتماعی و سیاسی روبرو هستند. به ویژه، با رئیس جمهور کرزی که در اظهار تنفر خود در باره احزاب و سازمان های سیاسی در هیچ جای، چه در تلویزیون، رویدادی های عمومی ویا هم مراسم فارغ التحصیلی دانشگاه دریغ نمی ورزد. اگر چه این می تواند به عنوان اعتقاد واقعی وی دیده شود، این اتکای وی را به شبکه های حمایوی نسبت به ساختار احزاب سازمان یافته زیادتر انعکاس می دهد. بررسی بیشتر این مسئله نشان می دهد که موانع سیستماتیک و ساختاری مانند سیستم انتخاباتی، شاخه اجرایی قوی و با نفوذ و چالش های دائمی امنیتی در توسعه احزاب سیاسی توقفت آورده است.

سیستم رای دهی غیر قابل انتقال، از نظر استفاده، درک و شمارش به نفع نامزد های مستقل غیر حزبی می باشد. اعضای حزب، حتی برای انتخاب شدن، به برنامه ریزی پیچیده و استراتژیک کار دارند. اگر رای دهندگان به طور گسترده پراکنده باشند، کاندیدان چانس کمتری برای بردن دارند. یکی از نقاط ضعف سیستم رای دهی غیر قابل اتقال، زیاد شدن رای تلف شده در حوزه چندین نامزد است. با زیاد شدن تعداد آرا هدر رفته، رابطه رای دهنده و کندد ضعیف تر می شود.

ازسوی دیگر احزاب سیاسی خود یکی از نهادهای غیر دموکراتیک در افغانستان می باشد. آنها ذاتا ساختار های انعطاف ناپذیر دارند. ساختارهای ارثی که در فرهنگ گسترده افغانستان گنجانده شده است، تسلط بر فرهنگ سیاسی دارد. سلسله مراتب از بالا به پایین در رابطه به ارتباطات و میکانیزم مشاوره بین سطوح ملی، منطقه ای و محلی احزاب عملی می شود. این به خصوص در جریان سیاست گذاری، تصمیم گیری و در پروسه تعیین رهبرآشکار می شود که به طور عموم در اطراف دایره نخبه ها می چرخد. انستیتیوت ملی دموکراتیک در بررسی از وضعیت احزاب سیاسی بعد از اتخابات ۲۰۰۹ و ۲۰۱۰ نوشته است که "احزاب منحیث یک شبکه حمایتی برای سیاستمداران فردی است، به جای اینکه قوه سازماندهنده آن افراد باشد.

درمقایسه با همتایان غربی شان، احزاب در افغانستان فاقد برنامه کاری مشخص و محکم برای دستیابی به اهداف خود هستند. برنامه کاری و دیدگاه یکی ازعوامل اساسی احزاب سیاسی می باشد، که فقدان آن منجر به عدم وجود رقابت سیاسی مبتنی برا اصول در افغانستان می باشد. چشم انداز احزاب سیاسی در اطراف اصول نه بلکه اشخاص تکامل می یابد. علاوه بر این، فقدان عملکرد سیاسی روزمره و وابستگی های قومی حزب مبتنی بر تصویر آنها منحیث نهاد های غیر قابل اعتبار می شود.

احزاب سیاسی، که در دموکراسی های غرب در کنار تقسیم های اجتماعی (دینی/سکولار، شهری/اطرافی، سرمایه دار/مزدور) بزرگ شده اند، ساختار های است که حد اقل در حال حاضر در افغانستان نیست. با وجود این، جمع گرایی رقابتی به شکل آهسته اما پیوسته در حال شکل گرفتن است. این که آیا جمع گرایی در واقع می تواند جای پایداربه دست بیاورد، و احزاب سیاسی خواسته های مردم را به نظریات سیاسی مبدل کنند و منحیث پل بین مردم و دولت شوند، باید دیده شود. اما نشانه های که نشان دهنده این مسیر باشد، خیلی مبهم است. بازیگران سیاسی برای سیاست اجماع گام های عملی تر بر می دارند. این در حالیکه در دیدگاه اول متناقض با نظریه جمع گرایی است، اما برای افغانستان، این یک مرحله لازم می باشد. بسیاری از دست اندرکاران و بازیگران سیاسی، که ازجنگ سالاران تنظیم های اسبق هستند، این که حصول سیاست اجماع و میانجیگری تنها راه برای نوعی ثبات و امنیت است را به مشکل آموختند. این به نوبه خود، منجربه تشکیل ائتلاف ها، جبهه ها و انجمن ها شده است. بله، آنها متناقض هستند، اما آنها برای در فضای متراکم احزاب سیاسی شفافیت آورده اند، و گرایش های جزئی اجتماعی و سیاسی را شکل داده اند.

برخی از وقایع اخیر ذیل، نشان دهنده رشد سیاست اجماع می باشد:

۱) تلاش های گسترده برای مذاکرات با طالبان از هر طرف شنیده می شود. تسهیل کننده های بین المللی چون ایالات متحده آمریکا و پاکستان، بازیگران منطقه ای مانند حزب تحریک طالبان پاکستان، رهبر طالبان افغان و پاکستان ملا عمر و دولت افغانستان راضی برای نشستن در میز مذاکرات هستند. اگرچه مذاکرات در حال حاظر توقف یافته است، اما فقط به زمان نیاز است تا مذاکرات صورت بگیرد. اختلاف نظر در شامل ساختن سیاست های طالبان در میان بعضی از پیمان ها و اتحادیه ها، نشان می دهد که هر کس قدرت را بعد از رییس جمهور حامد کرزی بدست بیاورد، به احتمال زیاد به این مذاکرات ادامه خواهد داد.

۲) یکی دیگر از نشانه های مثبت اجماع سیاسی اتحاد اعضای کابینه با گروه های مخالف به منظور حصول اصول دموکراتیک در آماده سازی و اجرای انتخابات می باشد. بسیاری از احزاب، که احزاب فردی می باشد، برای کسب اهداف شخصی در اتحاد پیوسته اند که اغلب بی اثر و غیر متداوم بعد از انتخابات ثابت می شوند. بسیاری از احزاب، به دلیل بودن احزاب فردی به دنبال بدست آوردن اهداف شخصی هستند، که اکثر اوقات ثابت شده است که بی اثر و غیر پایدار در مراحل پس از انتخابات می باشند. اما اگر جاه تلبی ها به تاکید بیشتر برای دریافت اهداف به اساس قانون اساسی باشند، قطعا یک نشانه خوبی برای کشوری مثل افغانستان می باشد.

۳) خواستار ها برای یک اجماع ملی از طرف گروه های غیر مخالف (و رئیس جمهور کرزی) ویا چهره های برجسته مستقل، به اندازه یکسان نشان دهنده اهمیت بالای اجماع است. اگر چه روش ها متفاوت است، اما اهداف مشابه هستند.

این روند های در حال تغییر، اثرات متعدد بالای احزاب و ائتلاف احزاب می گذارند. اولا، تاکید به جای شخصیت ها، بیشتر بالای اصول تاکید می شود، چون، در ائتلاف تعداد شخصیت ها بیش از حد هستند. ثانیا، سیستم های عامل مشترک اهمیت بیشترا به نسبت به احزاب تک به دست می آورند. ثالثا، لبریز شدن ارزش ها از احزاب داخلی دموکراتیک شروع و به احزاب داخلی که کمتر دموکراتیک هستند، پایان می یابد. در نهایت، با توجه به فشار های ذاتی سیاست ائتلاف، که از جمله ترس از دست دادن اعضا می باشد، رهبران مجبور می شوند تا زیادتر بالای ارتباطات داخلی حزب تمرکز می کنند تا سیاست های روز مره حزب توقیت یابد.

بنابر این، به احتمال زیاد به نظر می رسد که احزاب سیاسی نقش محوری را در افغانستان به خود بگیرند. با وجود این، اتیاط مهم است. موانع سیستماتیک و ساختاری نظام سیاسی که باعث محدودیت احزاب سیاسی برای شرکت در روند تقسیم قدرت شوند، منجر به تکرار شدن تاریخ می شود.

دیدگاه شما

چندگانگی واحزاب سیاسی درافغانستان

افغانستان کشوری است که بیش از ۵۰ حزب رسمی ثبت شده و جنبش های متعدد چشم انداز سیاسی اش را اشغال کرد

Thumbnail

افغانستان کشوری است که بیش از ۵۰ حزب رسمی ثبت شده و جنبش های متعدد چشم انداز سیاسی اش را اشغال کرده است. احزاب سیاسی نماینده های داخلی هستند که خواست های سیاسی مردم را شکل وانعکاس می دهند. اما در افغانستان، اتصال و شناسایی ساقط اعتبار بین مردم و احزاب وجود دارد. با بودن عضو یک فامیل که اهمیت زیاد بالای احزاب سیاسی می اندازد، و با بزرگ شدن در کشور های چون هند، جرمنی و اتریش– که همه دموکراسی های قوی و با ثبات هستند، جاهای هستند که در آن نقش احزاب سیاسی در طول تاریخ و سیاست امروزی شان قابل ملاحظه بوده، اغلب از خود می پرسم که چرا با وجود اینکه طیف احزاب بسیار گسترده است، افغانها شناسایی کمی با احزاب سیاسی دارند؟

تعلقات سیاسی دریک کشور تقسیم شده چون افغانستان بسیار متفاوت می باشد. برنده برای یکی خائن برای دیگری است، و با در نظر داشت سابقه احزاب و گروه های سیاسی، این واقعیت ها به آسانی درک می شوند. این توضیح دهنده این نیز است که چرا بسیاری افغان ها به طور کامل اعتماد بالای احزاب سیاسی و یا نمایندگان شان را بر کسانی که پیروز نشده اند از دست داده اند. اما آیا می توانیم که این ذهنیت را تشویق کنیم، در حالیکه اکثریت سهامداران توسعه دراز مدت سیاسی، ثبات، راه های بهتر برای برگردانندن خواست های مردم (درمیان چیز های دیگر از طریق قوه مقننه موثر) و راه های بهتر برای نگه داشتن حکومت جوابگو به خواسته های مردم می خواهند.

با مقایسه با کشور های همسایه چون ایران و یا پاکستان، افغانستان سابقه کوتاه از احزاب و سازمان های سیاسی دارد. جنبش های چون ظلمیان ویش، حزب خلق عبدالرحمن محمودی و حزب وطن میر محمد غبار، جوانان شهری سال های ۱۹۴۰ را نسبت به مفاهیم ملیت پرستی و ضد تشویق کرده است. با این حال، نخبگان حاکم در افغانستان همیشه از جنبش های سیاسی سازماندهی شده می ترسیدند. این این می توان به عنوان یک ویژگی پادشاهی استبدادی دید.

درسال های ۱۹۶۰، دولت ظاهر شاه به اعضای احزاب سیاسی اجازه داد تا در انتخابات پارلمانی سهم بگیرند. این فقط و فقط برای انتخابات پارلمانی و یا شورا بود. دخالت مستقیم در قوه اجرایه هیچ وقت نه تشویق و نه حمایت شد. اما، واقعیت این است که قانونی که احزاب سیاسی را اجازه بدهد، هیچ وقت توسط شاه به امضا نرسیده است. ممنوعیت برخی از احزاب سیاسی افراطی باعث محرمانه شدن این احزاب در سال های ۶۰ گردید. این شفافیت دلسرد، محرمیت را فعال ساخت و بجای هیچ فضای برای شکوفاه شدن گفتمان سیاسی نگذاشت. در نتیجه این ویژگی ها، بخش اساسی از ساختار احزاب سیاسی در افغانستان شد.

با اعلام جمهوری پس از کودتای سال ۱۹۷۳ توسط داود خان، حزب غورزنگ ملی ایجاد شد. اگرچه برخی از اعضای احزاب چپ مقام های بلند را گرفتند، این دولت هیچ نوع تحمل در برابر گروه های مخالف دولت، بخصوص احزاب افراطی نداشت. این سیاست در نهایت سابقه ای برای حکومت یک حزب شد که به حزب دموکراتیک خلق افغانستان و بعدا به پرچم تداوم یافت. اگر چه، دولت داکتر نجیب الله مطابق به تغییرات در سیاست های اتحاد شوروی، بعضی کوشش ها در رابطه به تقسیم قدرت کرد، اما این یک تلاش "کنترل شده" بود که نقش رهبری حزب دموکراتیک خلق حزب وطن را تضمین کرد.

سال های ۱۹۹۰ شاهد از بین رفتن هدف مشترک مجاهدین بود. مسابقه برای بدست آوردن قدرت سیاسی و نظامی، اتحاد مجاهدین را که از اول از هم پاشیده بود را به سرعت منحل ساخت، که باعث ایجاد هرج و مرج بی سابقهای گردید. چهار سال حکومت مجاهدین تنها ترین حکومت ائتلافی چند حزبی در افغانستان بوده است، که البته قطعا به خرابی کشید. دولت مجاهدین پس از آن رژیم توتالیتر طالبان را به دنبال داشت.

در سال ۲۰۰۳/۰۴، درافغانستان قانون اساسی جدید را که تا حدی زیادی بر اساس چارچوب ۱۹۶۴ بود، به تصویب رسید. اما برخلاف قانون اساسی سال ۱۹۶۴، این یک تضمین برای حقوق احزاب سیاسی کرد. با این حال، احزاب سیاسی معاصر در افغانستان هنوز هم با بسیاری از چالش های اجتماعی و سیاسی روبرو هستند. به ویژه، با رئیس جمهور کرزی که در اظهار تنفر خود در باره احزاب و سازمان های سیاسی در هیچ جای، چه در تلویزیون، رویدادی های عمومی ویا هم مراسم فارغ التحصیلی دانشگاه دریغ نمی ورزد. اگر چه این می تواند به عنوان اعتقاد واقعی وی دیده شود، این اتکای وی را به شبکه های حمایوی نسبت به ساختار احزاب سازمان یافته زیادتر انعکاس می دهد. بررسی بیشتر این مسئله نشان می دهد که موانع سیستماتیک و ساختاری مانند سیستم انتخاباتی، شاخه اجرایی قوی و با نفوذ و چالش های دائمی امنیتی در توسعه احزاب سیاسی توقفت آورده است.

سیستم رای دهی غیر قابل انتقال، از نظر استفاده، درک و شمارش به نفع نامزد های مستقل غیر حزبی می باشد. اعضای حزب، حتی برای انتخاب شدن، به برنامه ریزی پیچیده و استراتژیک کار دارند. اگر رای دهندگان به طور گسترده پراکنده باشند، کاندیدان چانس کمتری برای بردن دارند. یکی از نقاط ضعف سیستم رای دهی غیر قابل اتقال، زیاد شدن رای تلف شده در حوزه چندین نامزد است. با زیاد شدن تعداد آرا هدر رفته، رابطه رای دهنده و کندد ضعیف تر می شود.

ازسوی دیگر احزاب سیاسی خود یکی از نهادهای غیر دموکراتیک در افغانستان می باشد. آنها ذاتا ساختار های انعطاف ناپذیر دارند. ساختارهای ارثی که در فرهنگ گسترده افغانستان گنجانده شده است، تسلط بر فرهنگ سیاسی دارد. سلسله مراتب از بالا به پایین در رابطه به ارتباطات و میکانیزم مشاوره بین سطوح ملی، منطقه ای و محلی احزاب عملی می شود. این به خصوص در جریان سیاست گذاری، تصمیم گیری و در پروسه تعیین رهبرآشکار می شود که به طور عموم در اطراف دایره نخبه ها می چرخد. انستیتیوت ملی دموکراتیک در بررسی از وضعیت احزاب سیاسی بعد از اتخابات ۲۰۰۹ و ۲۰۱۰ نوشته است که "احزاب منحیث یک شبکه حمایتی برای سیاستمداران فردی است، به جای اینکه قوه سازماندهنده آن افراد باشد.

درمقایسه با همتایان غربی شان، احزاب در افغانستان فاقد برنامه کاری مشخص و محکم برای دستیابی به اهداف خود هستند. برنامه کاری و دیدگاه یکی ازعوامل اساسی احزاب سیاسی می باشد، که فقدان آن منجر به عدم وجود رقابت سیاسی مبتنی برا اصول در افغانستان می باشد. چشم انداز احزاب سیاسی در اطراف اصول نه بلکه اشخاص تکامل می یابد. علاوه بر این، فقدان عملکرد سیاسی روزمره و وابستگی های قومی حزب مبتنی بر تصویر آنها منحیث نهاد های غیر قابل اعتبار می شود.

احزاب سیاسی، که در دموکراسی های غرب در کنار تقسیم های اجتماعی (دینی/سکولار، شهری/اطرافی، سرمایه دار/مزدور) بزرگ شده اند، ساختار های است که حد اقل در حال حاضر در افغانستان نیست. با وجود این، جمع گرایی رقابتی به شکل آهسته اما پیوسته در حال شکل گرفتن است. این که آیا جمع گرایی در واقع می تواند جای پایداربه دست بیاورد، و احزاب سیاسی خواسته های مردم را به نظریات سیاسی مبدل کنند و منحیث پل بین مردم و دولت شوند، باید دیده شود. اما نشانه های که نشان دهنده این مسیر باشد، خیلی مبهم است. بازیگران سیاسی برای سیاست اجماع گام های عملی تر بر می دارند. این در حالیکه در دیدگاه اول متناقض با نظریه جمع گرایی است، اما برای افغانستان، این یک مرحله لازم می باشد. بسیاری از دست اندرکاران و بازیگران سیاسی، که ازجنگ سالاران تنظیم های اسبق هستند، این که حصول سیاست اجماع و میانجیگری تنها راه برای نوعی ثبات و امنیت است را به مشکل آموختند. این به نوبه خود، منجربه تشکیل ائتلاف ها، جبهه ها و انجمن ها شده است. بله، آنها متناقض هستند، اما آنها برای در فضای متراکم احزاب سیاسی شفافیت آورده اند، و گرایش های جزئی اجتماعی و سیاسی را شکل داده اند.

برخی از وقایع اخیر ذیل، نشان دهنده رشد سیاست اجماع می باشد:

۱) تلاش های گسترده برای مذاکرات با طالبان از هر طرف شنیده می شود. تسهیل کننده های بین المللی چون ایالات متحده آمریکا و پاکستان، بازیگران منطقه ای مانند حزب تحریک طالبان پاکستان، رهبر طالبان افغان و پاکستان ملا عمر و دولت افغانستان راضی برای نشستن در میز مذاکرات هستند. اگرچه مذاکرات در حال حاظر توقف یافته است، اما فقط به زمان نیاز است تا مذاکرات صورت بگیرد. اختلاف نظر در شامل ساختن سیاست های طالبان در میان بعضی از پیمان ها و اتحادیه ها، نشان می دهد که هر کس قدرت را بعد از رییس جمهور حامد کرزی بدست بیاورد، به احتمال زیاد به این مذاکرات ادامه خواهد داد.

۲) یکی دیگر از نشانه های مثبت اجماع سیاسی اتحاد اعضای کابینه با گروه های مخالف به منظور حصول اصول دموکراتیک در آماده سازی و اجرای انتخابات می باشد. بسیاری از احزاب، که احزاب فردی می باشد، برای کسب اهداف شخصی در اتحاد پیوسته اند که اغلب بی اثر و غیر متداوم بعد از انتخابات ثابت می شوند. بسیاری از احزاب، به دلیل بودن احزاب فردی به دنبال بدست آوردن اهداف شخصی هستند، که اکثر اوقات ثابت شده است که بی اثر و غیر پایدار در مراحل پس از انتخابات می باشند. اما اگر جاه تلبی ها به تاکید بیشتر برای دریافت اهداف به اساس قانون اساسی باشند، قطعا یک نشانه خوبی برای کشوری مثل افغانستان می باشد.

۳) خواستار ها برای یک اجماع ملی از طرف گروه های غیر مخالف (و رئیس جمهور کرزی) ویا چهره های برجسته مستقل، به اندازه یکسان نشان دهنده اهمیت بالای اجماع است. اگر چه روش ها متفاوت است، اما اهداف مشابه هستند.

این روند های در حال تغییر، اثرات متعدد بالای احزاب و ائتلاف احزاب می گذارند. اولا، تاکید به جای شخصیت ها، بیشتر بالای اصول تاکید می شود، چون، در ائتلاف تعداد شخصیت ها بیش از حد هستند. ثانیا، سیستم های عامل مشترک اهمیت بیشترا به نسبت به احزاب تک به دست می آورند. ثالثا، لبریز شدن ارزش ها از احزاب داخلی دموکراتیک شروع و به احزاب داخلی که کمتر دموکراتیک هستند، پایان می یابد. در نهایت، با توجه به فشار های ذاتی سیاست ائتلاف، که از جمله ترس از دست دادن اعضا می باشد، رهبران مجبور می شوند تا زیادتر بالای ارتباطات داخلی حزب تمرکز می کنند تا سیاست های روز مره حزب توقیت یابد.

بنابر این، به احتمال زیاد به نظر می رسد که احزاب سیاسی نقش محوری را در افغانستان به خود بگیرند. با وجود این، اتیاط مهم است. موانع سیستماتیک و ساختاری نظام سیاسی که باعث محدودیت احزاب سیاسی برای شرکت در روند تقسیم قدرت شوند، منجر به تکرار شدن تاریخ می شود.

هم‌رسانی کنید

دیدگاه تان در این باره